|
شرح احوال درونی و اندرونی
|
اندیشه غلط بهتر از نیاندیشیدن است...
و در پناه این ستارگان زمین
حتی یک رنگ هم نیست
یک قطره
یک زبان
و حتی یک لفظ گرم نیست
و تمام مرغان پر ریخته اند در حیرت این آدمیان
نفرت تنها مونس آنهاست
و زبان جز گزافه ندارند
ولفظی بجز"خیر" نمی دانند
زمستان ۸۰
تمام اعضای بدنم نابودیم را جشن می گیرند!
اما کاش می شد تو در این جشن شرکت نکنی...
و اما اکنون
در حال یافتن و گذر کردن هستم .از کجا به کجا نمیدانم ولی می گذرم ،
شعله را می بینم ، کوهها و دریاهارا ،
در دور دست رویای من خودنمایی می کند و چه دست نیافتنی می نماید
و ای آسمان! زمین !و ای خدای دوران و زمانها
به شما قسم که دیگر نمی توانند این شانه ها
نمی توانند کشیدن این بار را ،. . .
هر چه بزرگتر شدیم ، خمیده تر شدیم
نه از بار علم ، که علم بار نیست ، یار است
از درد ورنج گردون
عشقهامان را پایمال کردند، دلهامان را در زیر زبانهای تلخشان دریدند، وقلبمان را...
آه............ !
ای قلب من!
تو در تمام سالها در کنار این تن بوده ایی
شهادت بده،بگو که یک مرد دیده ایی ؟
وای بر شما،که همواره در پی دریدنید ، و عشق را می رنجانید
وای بر شما که برگ را می رنجانید
وای بر شما
۱۳۷۹/۴/۱۰
|
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا |
|
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا |
|
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر |
|
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا |
|
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک |
|
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا |
|
گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق |
|
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا |
|
گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم |
|
تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا |
|
چون تو میدانی که درمان من سرگشته چیست |
|
دردم از حد شد چه میسازی تو درمان مرا |
|
جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو |
|
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا |
"عطار"